تبليغاتX
آن روزها، وقتی که من بچه بودم

آن روزها، وقتی که من بچه بودم

روزانه ها

جنگی که هنوز ادامه دارد!

به نام خدا

شرافت را شرف، روشنایِ نور است و‏ حقیقتِ حق.انسایت را معنا، دین را ستونی استوار، ایمان را تکیه گاهی ایمن، کلمه‏ی تقوی و پرچم بر افراشته ی هدایت است،او پیمان الهی و ترجمه راستین کتاب خداست. سید و سرور شهیدان، سالار آزادگان و حق خواهان....
مدتها بود که میخواستم از انسانی بنویسم که موصوف هیچ صفتی نیست بلکه، صفات مفهوم خویش را وام دار اویند. و این همه کار چون منی نیست! مگر میتوان دریاها را  قطره ای شاهد آورد؟ دستم به قلم و قلمم به نوشتن نمیرفت، فرشیان را به بارگاه عرشیان مگر راه میدهند؟ ...
اما به ناگاه! پرچم سرخ حسین«ع» !؟ سرخی خونش را گواه است یا ... ؟ دکتر شریعتی در کتاب حسین«ع» وارث آدم میفرمایند :«در قبایل عرب همواره جنگ بود، در ماه های حرام جنگ را موقتا تعطیل می کردند، اما برای آنکه اعلام کنند که در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست، ماه حرام رسیده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد یافت ، بر خیمه ی فرمانده قبیله، پرچم سرخی برمی افراشتند تا همه بدانند که:جنگ پایان نیافته است.(نقل به مضمون)

جنگی که هنوز ادامه دارد! آری جنگ حسین«ع» هنوز ادامه دارد. راستی و رو شنایی راه کژی که همچنان در دل تاریکی امتداد دارد، قربانی می طلبد، راهی که آزادگی و آزادی را به مسلخ بندگی و اسارت میبرد، راهی که رهنمون بندگی و عبودیت به سوی سرکش و خودپرستی است، راهی که عدالت را به سیاهچاله های ظلم و ستم میکشاند، راهی که ... راهی که اصلاح آن مردانی میخواهد که حسین وار عباس ها و علی اصغر ها فدا کنند، علی اکبر ها را جانانه به میدان بفرستند،راهی که اصلاح آن جان طلب میکند، جان، آن هم جانهایی چون حسین«ع».

  جان به فدایت حسین جان، پرچمی را که افراشتی بر زمین نخواهد افتاد، خورشید چراغی که افروختی هیچ گاه غروب نخواهد دید، راهی که پیمودی هرگز گم نخواهد گشت.حسین جان انسانم آرزوست، انسانی که تو بلندای معنای آن باشی...
عکس: roze.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 3:48  توسط محمود  | 

سر نوشت یک نرم افزار

به نام خدا

سلام به همه دوستان. این مطلب یه خورده طولانیه ولی فکر کنم به خوندنش بیرزه. به هر حال اگه خوندین و خوشتون نیومد میتونین تلفنی یا با ایمیل یا تو قسمت نظرات فحش بدین تا منم همونجا جوابتون رو بدم. اما داستان:

 چند وقت پیش با برو بچز تنها بودیم و مشغول فیلم دیدن، که یهو کلاغه خبر داد حاجی اینا دارن برمیگردن خونه. مارو میگی دور از جون شما مثل گربه‏ای که عکس خودش رو تو آینه دیده باشه هاج و واج مونده بودیم که چیکار کنیم؟! از تعجب و بیشتر ترس، موهای تنمون مثل همون گربه‏ی مادر مرده سیخ مونده بود که حالا چیکار کنیم؟

از یه طرف اگه حاجی سر میرسید و میگفت: به به! پسر بزرگ کردم مثل دسته‏ی گل! به جای اینکه بشینه تولیدات فاخر و وزین تلویزیون ملی و اسلامی خودمون رو که چه انسان‏های پاک و مخلصی که اندر خلاصتِ آنها گویندگان داستان ها گفته و نویسندگان ورق‏ها نوشته اند وشنوندگان بدان‏ها گوش جان سپرده اند تا پای جان، جانفرسایی کرده، به پای تولید آن برنامه ها، عرق‏ها ریخته و زحماتی کشیده اند که نگو و نپرس که کسی نمیداند چون اصولا کسی ندیده! چون اگر دیده بود، آن وقت ریا میشد و معاذالله! مگه تو جامعه اسلامی ریا هم پیدا میشه؟ به جون همین بر و بچز به ریش حاجی سرِ کوچه مون که ماشین صد میلیونی با راننده داره ولی هر روز پای پیاده، با تحمل کلی رنج و مشقت و بی هیچ دوز و کلک، گاهی سوار این خَرَک و گاهی سوار اون خَرَک و فقط واسه رضای خدا بدون صف و بدون رعایت نوبت خلق الله میاد شیر و نون میگیره که مبادا وقت ارزشمند ایشان که ثانیه ثانیه آن از طلای ناب و زمرد سرخ و یاقوت فیروزه ای اصل نیشابور و اون ورا مهمتره صرف این کارای پیش پا افتاده و دون شان شود قسم، من که تا به حال ریا ندیدم، ببینه رفته نشسته پای تولیدات این فرنگی‏های از خدا بی خبرِ فاسد و فاسق که از خروس خون صبح تا بوق سگ مثل روباه کمین کردن تا یه سوراخی تو این فرهنگ چند هزارساله‏ی ما پیدا کرده و انگشت سبابه خویش را و اگر آن سوراخ قدری بزرگتر بود انگشت سبابه به انضمام ۴ انگشت دیگر خویش را در آن فرو کرده مِن بابِ اینکه تهاجمی کرده باشن و مار و از راه به در کنن، و برنامه اونا رو نگاه میکنه و از همه بدتر این بر و بچز با صفا رو هم به سان دوستان ناباب به راه خطا کشیده است، چی داشتم جوابشو بدم؟ البته حاجی خبر نداره که جوونای این مملکت و از جمله من و بر و بچز به لطف خدا و خواست حضرت حق و به كوری چشم حسودان و عنودان و دشمنان اسلام و بدخواهان و بر اندازان و برخی عوامل كودتاچی و  اغتشاشگرِ معلوم‏الحال و اینا... و با توجه به كشف و خنثی سازی توطئه دشمنان قسم خورده ما نظیر آمریكای جنایتكار و اسرائیل غاصب و مخصوصا این روباه پیر یعنی انگلیس مكار توسط نهاد های مسئول و اینکاره(یعنی توطئه کشف کن) در جهت جلوگیری از اجرای این كار، هوشیارِ هوشیاریم و به این راحتیا رو دست نمیخوریم. فقط فیلماشون رو یواشکی بدون اینکه پول بدیم و  مثل حاجی سر کوچه مون، بدون اینکه تو صف سینماشون یا هر صفِ دیگه شون وایستیم، مجانی نیگاه میکنیم تا جونشون بالا بیاد و از این رهاورد ما حمله ای به آنان والبته به جهت فرهنگی و اقتصادی کرده باشیم.

واز طرف دیگه تازه جای حساسی فیلم رسیده بود، یعنی اون جایی که حاج آقای بازیگر به حاجیه خانم بازیگر میگه: سلامٌ علیکم و حاجیه خانم بازیگر جواب میده که و علیکم السلام و اینا. بعد با هم میرن تو اتاق و چراغ‏هارو خاموش میکنن و... یه موقع فکر بد نکنید ها! اصولا استغفرالله که ما فیلم بد ببینیم. نخیرم! این چیزا به ما نمیچسبه! اصلا واسه اینکه خیالت راحت بشه میدونی واسه چی برق‏ها رو خاموش کردن؟ خوب واسه اینکه او نا خارجین دیگه! مثل ما برق هسته ای ندارن که همینطور سرشو عینهو شیلنگ آب بگیرن تو جوب و هدرش بدن، نه آقا اونا زرنگنتر از این حرفان، اصلا اگه فیلم ناجوری بود نه تنها چراغ‏ها رو خاموش نمیکردن بلکه نور افکن هم وصل میکردن، همون‏طور که عرض کردم خاموشی برق به جهت صرفه جویی بوده. مارو میگی، کَف کرده بودیم که چه کنیم که همان کلاغ فوق‏الذکر بیامد و خبر بداد که آی خبر! و خبر اینکه خانه یکی از بر و بچز السّاعه خالی گشته و میتوانیم ادامه فیلم را آنجا تماشا کنیم. و از آنجایی که فیلم مورد نظر در هارد بنده ذخیره بوده و حجمی بیش از ۴ گیگ داشت و طبق اصل سوم ترمودینامیک که میفرماید شما آدم خوش شانسی نیستی مگر آنکه خلافش ثابت شود ما یک فلش ۲ گیگ بیشتر نداشتیم. این شد که گلاب به رویتان انگشت به دماغ، ببخشید انگشت به دهان ماندیم که چه کنیم باز؟ دلمان و جای دیگرمان از این می‏سوخت که بیشتر فیلم یعنی بیش از ۳ گیگ آن را دیده ایم و فقط همان تتمه اش مانده است، همانطور مجددا دور از جون شما مانند چهار پا اندر گل مانده بودیم که چه کنیم و چه نکنیم و اصولا چه میتوانیم بکنیم که یکی از دوستان یا همان بر و بچز سابق ندا در داد که چه طور است با یک نرم افزار فایل فیلم را به سان ساطور یا ثاتور شاید هم صاتور و ممکن است صاطور هم نوشته شود، همان که گوشت را شقه میکند و منِ لیسانسه‏ی این مملکت املایش را بلد نیستم، به دو نیم کرده و نیمه دوم آن را، از آنجا که حاج آقا و حاجیه خانم بازیگر چراغ ها را خاموش نموده اند، در فلش بارگیری کرده، همراه خود ببریم. از این که در آن گل و لای که باز هم دور از جان شریفتان باشد آن چهارپای زبان بسته در آن گیر کرده بود، فکر دوستمان مانند اسب راهواری از راه رسید و قصد بیرون کشیدن آن درازگوشِ خسته و نالان و بی‏جان را از میان آن کسافاتِ چسبان و سمج کرده بود ازشدت هیجان و انرژی مانند ماهی ای که به هوای پرواز، خویش را تا سانتیمترها به بیرون از آب پرت میکند تا در مقابل پرندگانی که در آب شنا میکنند چیزی کم نیاورده باشد، بالا و پایین پریده خطاب به دوستمان گفتیم: ای بزرگ دانشمند کوچک، بچه گیات کجا بودی؟! بعد از اندکی مقدمه به سرای اینترنت رفته ودر سایت گاگول که بر خلاف اسمش اصلا با افراد خنگ و خل و چل میانه ای ندارد، جستجو همی نمودیم ولی هربار که به لطف اوراد و ادعیه دوستان حاضر چیزی به چنگمان می‏آمد در کنار کلمه Downlod نوشته بود که $10 یا $20 و نظایر اینها. بنده هم که از عالم و آدم بی‏خبر، که به واسطه بارش های خوب امسال و به تبع آن علف بهاره عالی، گوسفندان مان بیش از هرسال بچه کرده و از به فروش رسانیدن و عایدات آن گوسفند ها به شهر نقل مکان کرده‏ایم، چه میفهمم که $10 و $20 یعنی چه؟ البته معنی ۱۰ و ۲۰ را میفهمیدم ولی آن یکی کناریش را نه! اول فکر همی کردم که چون خارجی ها ما را دوست می‏دارند و به تاریخ و تمدن ما علاقه دارند، از علائم و حروف ایرانیان باستان یعنی هخامنشیان استفاده میکنند تا ما را از یک غفلت تاریخی آگاه نموده، که خیلی بد است که شما ایرانی‏ها اصلاً به گذشته پر افتخار خود اهمیت نمیدهید و از آن بی‏خبرید، و از جاهای دیگر دنیا که اگر خدای ناکرده یک تکه استخوانِ شکسته‏ی پوسیده‏ی درب و داغون یک موش صحرایی را پیدا کنند آن را در بوق و کرنا کرده، در پشت دیوارهای قطور که از محکمتین دیوارهای ما هم محکمتر است و در زیر شیشه های نشکن ضد گلوله و چندین نگهبان و خدَم و حشَم قرار میدهند که مبادا گربه شاخش بزند ودر مقابل نور افکن‏ها و چراغ‏های مجلل آنچنانی در مکانی به نام موزه به نمایش میگذارند که آی چی! نخود چی! ملت دنیا ببینید که ما تمدن داریم، بسیار عقب ترید و وا اسفا که به تازگی خیانتی نموده و چنان آن امپراطوران با عظمت را محو نموده که هیچ نیروی دیگری را یارای چُنین کار نبود. بعد دیدم که نه، با توضیحات یکی از دوستان، امر مشتبه بر من راست شد که آن علامت کذایی همان دلار است و سرتان را درد نیاورم منظور آن بود که باید پول بپردازی تا آش بخوری! خرمان که از گل در نیامد هیچ، اسبِ بچاره هم در گل گیر کرد.

پس از کمی مشورت و بگو مگو با دوستان و بررسی جیب و جوانب و... یک صدا، با مشت های گره کرده، فریاد زدیم که مرگ بر اجنبی! اصلا این خارجی ها کی باشن که بخوان از ما باج سبیل بگیرند؟! سبیل اجدادشان را دود میدهیم ما! مگر خودمان چه مان است؟ آن دانشمند کم خِرَد شان سیب می‏اُفتد روی سرش، بعد بی ادبی میشود، روم به دیوار از توی تمبانش در می‏آوردکه زمین جاذبه دارد! برو عمو! دلت خوش است! خدا روزیت را جای دیگر حواله کند، بردار سیب و بخور، چرا کفران نعمت میکنی؟ چیه فکردی چون خارجی هستی خیلی حالیته؟! پس این داستان و گوش بده تا چشات درآد. کدخدای دهِ ما، مَشدی مَمد حسن که به تازگی به همراه عیال از زیارت برگشته اند و زیارتشان انشاالله مورد قبول بیفتد، از پدرش کربلایی غلام که آن هم کد خدای دِه بوده و او هم از اجدادش که هر کدام کد خدا بوده اند از هزار سال پیش نقل آورده‏است که اون خدا بیامرز(خدا رفتگان شما را هم بیامرزد) در همون هزار سال پیش خبر داشته که اگر گیوه اش را از پایش در آوَرَد، آن را دزد خواهد برد و این یعنی نیروی جاذبه بین دزد و گیوه! آن یکی هم نیروی جاذبه بین زمین و سیب بوده است. و هیشکی نیست که بگه خُب بنده‏ی خدا جاذبه، جاذبه است دیگر،چه فرقی میکند؟ اگر آن خارجکیه دانشمند است پس جد بزرگ این مشدیِ خودمان هم دانشمند است! نتیجه اخلاقی اینکه اصولاً ما هیچی از اونا کم نداریم و کم هم نخواهیم آورد. در اواسطهمین بحث حاجی از بیرون سررسید و ما جایتان خالی پرتقال خوردیم. یعنی به جای فیلم دیدن با برو بچز رفیم دنگی پول دادیم و پرتقال خریدیم و خوردیم. نمیدانم چرا پرتقالش مَلَث بود؟

جانم براتان بگوید آن روز گذشت و همانطور که شرحش گفتم ما بر و بچز ماتم زده‏ی فیلم ندیده‏ی پرتقال خورده، دوباره دور هم جمع شدیم تا پوز این خارجی ها را زده و آن نرم افزار معهود را خودمان طراحی کرده و بنویسیم. از آنجایی که ما همه اینقدر که یه گنجشک از سیستم انژکتور پژو آردی سر در می‏آورد و قد فهم یه کرم خاکی از سیستم هدایت خودکار یا همان خلبان خودکار هواپیمای بوئینگ ۷۴۷ خطوط هوایی ایران ایر، و اندازه تحلیل یک ملخ از نیروگاه برق آبی سد کرخه، از برنامه نویسی دستگیرمان میشد، تصمیم گرفتیم به حکم قرعه، از میان خود شخصی را مأمور تحقیق و پژوهش در این زمینه کرده و دیگران برای سلامتی جانش دعاها کنند. نحوه قرعه کشی هم بدین صورت باشد که از این لحظه هرکس اولین پیامک برایش ارسال شد، یا علی را محکم بگوید و شروع به کار کند. موبایل ها، این آویزه های زشت و بد ترکیب که به صد دوز و کلک و بهانه به جان آدمیان چنگ انداخته است، را بیرون آورده و در فضایی که از هول و استرس به مانند سونا میماند، چون همه سرخ شده بودند و عرق میریختند منتظر شدیم. از شانسِ بدِ من، منی که به سبب زشتی و فقیری و بی‏کسی سال‏های سال کسی احوال مرا هم نمیپرسید چه برسد که پیامک بدهد! موبایلم از فرط کهنگی مثل پرنده گلو گرفته‏ای به صدا درآمد و آن زنگ بلبلی آشنا را که نماینگر دریافت پیامک بود پخش نمود، والبته همانطور که حدس زدید آن صدای نحیف قدیمی برای مانند رعدی وحشتناک بود که اَی بخشکه شانس!

سرتان را درد نیاورم، آستین همت را بالا زده با دعای خیرِ دوستان و کسان، پس از اندکی مطالعه و تحقیق و پرسش و تفحص و پژوهش و مسائلی از این دست که هیچ سر در نمی آورم که کیستند و چیستند و فقط برای قمپذ در آوردن جلوی شما آن‏ها را ذکر نمودم،با تکرار هزار باره‏ی این جمله معروف که خواستن توانستن است بالاخره آن غیر ممکن را ممکن کرده و دل بر و بچز را شاد نمودم و حالا این نوبت شماست که اندر کف بمانید و در خماریِ خود غلت بزنید که در آن فیلم مذکور که خدا عواملش، مخصوصا آن حاج آقا و حاجیه خانم بازیگر را، به راه راست هدایت کند بعد از خاموش شدن چراغ ها چه اتفاقی افتاد؟

فایل اجرایی نرم افزار و سورس کامل برنامه را میتوانید از لینک‏های روبرو دریافت کنید
                   دریافت فایل اجرایی              دریافت Source کامل نرم افزار به همراه مستندات
چند نکته :
دوستان عزیز دقت نمایند که Source برنامه به زبان #C از مجموعه Visual Studio 2008 نوشته شده است.
*هیچ وقت فایلی را بیشتر از حجم RAM سیستم خود برای جدا کردن و یا چسباندن انتخاب نکنید. چون ساز و کار برنامه طوری است که فایل مورد نظر را تماماً در RAM بارگذاری میکند،در اینصورت ممکن است سیستم شما هنگ کند. هنوز راه حلی که بتواند فایل ها را مستقل از حافظه اصلی در یک حافظه موقتی مثل فضای هارد بخواند و بنویسید پیدا نکرده ام. خوشحال میشم اگه کسی بلده کمکم کنه.
*با استفاده از این نرم افزار میتوانید هر نوع فایلی را با هر فرمت و هر شکلی جدا یا تکه تکه کنید. توجه داشته باشید که فایل های جدا شده با توجه به نوع و فرمتشان و اندازه آن‏ها و همچنین نوع سیستم عامل شما الزاماً قابل استفاده نیستند. ممکن است به طور صحیح اجرا شوند یا ناقص اجرا شوند. اما وقتی که با همین نرم افزار آن هارا در محل مقصد مثلا در کامپیوتر دیگری به هم چسباندید، فایل اولیه به صورت کامل بازسازی شده و 100% به طور صحیح اجرا خواهد شد.
*با استفاده از این نرم افزار میتوانید هر نوع فایلی را با هر فرمت و هر شکلی به هم بچسبانید.مثلا یک فایل متنی را به یه فایل صوتی بچسبانید ولی الزاما فایل جدید به صو رت صحیح اجرا نخواهد شد. هدف اصلی از طراحی قسمت چسباندنِ نرم افزار، به هم چسباندن تکه های جدا شده از مرحله قبل، یعنی از مرحله جدا کردن فایل است.
*عزیزان مجازند بدون اجازه و هرگونه که خواستند از برنامه استفاده کرده و یا آن را تغییر دهند.
* چون مستندات برنامه رو یه هفته بعد و از روی بی حوصلگی نوشتم، خیلی ناقصه! اگه سوالی      داشتین تو بخش نظرات مطرح کنید، باعث افتخار خواهد بود که بتونم جواب بدم
اینجا گرگان است ۵ و ۴۷ دقیقه بامداد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 6:15  توسط محمود  | 

چرخ زمان

به نام خدا

شنبه ۱۴/۰۹/۱۳۸۸

سلام. اینجا گرگان است صدای محمود. ساعت 5:15 صبح
نیمه های شب حدود ساعت 3 از خواب پا شدم. یه مدته که به شب پناه آوردم. نمیدونم از چی یا از کی؟ ولی میدونم خیلی آرامش داره ... یه فلاسک(شاید هم فلاکس- من اینجور تلفظ میکنم) چای داغ، کامپیوتر و اینترنت؛ با وجود اینا اینجا آخر دنیاست. از بیکاری(آخه فیلمام تموم شده) شروع کردم به دیدن عکس های قدیمیِ دانشگاه. وای که چه حسی داشت. قصه غمگینِ شادی هایِ دورانِ دانشگاه! مثل لرزش عکس ماه روی آب دریاچه، چشام داشت میلرزید، با وجود سرمایِ بی حسابِ اتاقِ بی بخاریِ من تو این شب های سردِ بی روح، که حتی درخت ها هم خوابن و ستاره ها هم دیگه چشمک نمیزنن، صورتم از گرمایِ غریبی سرخ شده بود. دلم میخواست میتونستم مثل حرکت پیچ وار یه قاصدک سرگردون تو دستای باد که به هر طرف روانه، مثل چرخش فرفره تو دستایِ یه بچه که به هر طرف میچرخه، چرخ روزگار، این اسبِ وحشیِ راهوار که با غرشِ مهیبِ رعد آسا، مثل برق رو به جلو میره
رو مهار کنم واین بار به یه طرفِ دیگه بچرخونمش، چند سالی برم به عقب، حتی واسه چند ثانیه .....

عاشقم، مثل مسافر عاشقم، عاشقِ رسیدنِ به انتها    

عاشقِ بویِ غریبانه‏ی کوچ، تو سپیده‏ی غریب جاده ها
من پر از وسوسه های رفتنم ..........

اینجا گرگان است ساعت 6:14 صبح

عکس مال ترم دومه، تو اتاق منه یعنی اتاق 202 خوابگاه خ پاستور. همون شب اینقدر سرو صدا و شلوغ کاری کردیم
که فردا مسئول خوابگاه من رو خواست و کلی توبیخ و ...
از چپ ایستاده: م.ذوالفقاری(طبس)، م.خویی(قاین)، من، ی.فاریابی(جیرفت)، ا.عدالتجو(فردوس)، ه.سالاری(کرمانشاه)
نشسته: ا.راهچمنی، م.آهنگری، م.خراسانی، ح.شریعت، م.جباروند(همگی از تهران)

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 6:27  توسط محمود  | 

جدایی

                                                    به نام خدا
 یکشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۱۲                                            
امروز دومین روزیه که از بچه ها جدا شدم. نمیتونم باور کنم. دیروز یعنی روز اول اینقدر حالم خراب بود که دست و دلم به نوشتن نمیومد.
خدایا چه پایان تلخی! این بچه ها همه زندگی من بودن، چهار سال! آره چهار سال با اونا... نه! اسمش رو نمیشه زندگی گذاشت! اینقدر بی روح و روزمره نبود که بشه اسمش رو زندگی گذاشت! ما چهار سال عاشقی کردیم، چهار سال عشق بازی کردیم،چهار سال... چهار سال.... خوابگاه؛ چهار سال واسه همدیگه پدر بودیم، مادر بودیم، برادر همدیگه بودیم، دکتر، پرستار، رفیق، آشپز، استاد.... جون همدیگه بودیم، زندگیِ هم بودیم، مثل اعضای یه بدن میموندیم!
بدون اینکه بفهمیم عاشق هم بودیم! اینو اشک های روز آخر گواهی میدن، اشکهایی که مثل بلورهای مجسم مهربانی از چشای بارونی همه جاری بود. هیشکی نمیتونست تظاهر کنه، هیشکی نمیتونست
اشکاشو قایم کنه. مگه میشه عشق رو، این آتش شعله ور درون رو، این آتش خانمان سوزی که به جون هرکی افتاد، حتی خاکستر هم ازش باقی نذاشت رو مخفی کرد!
مگه میشه اعضای یه بدن رو بند بند از هم جدا کرد و اونا زنده بمونن؟خدایا....! تو که میدونی جدایی
اینقدر تلخه، تو که میدونی جدایی واسه من مثل مردن میمونه، چرا از اول بذر محبت رو بین آدما میکاری؟         

     بعداز ارائه پروژههای دانش آموختگی. حالا دیگه همه مهندس شدن!   

آخرین روز بچه های کامپیوتر ۸۴ بعد از امتحان مولتی مدیا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:30  توسط محمود  | 

سفره خالي

به نام خدا

جمعه ۱۳/۰۶/۱۳۸۸ 

     یاد دارم در غروبي سرد و سرد                    مي‌گذشت از كوچه ما دوره‌گرد

       داد مي‌زد كهنه قالي مي‌خرم                     دست دوم جنس عالي مي‌خرم

   كاسه و ظرف سفالي مي‌خرم                    گر نداري كوزه خالي مي‌خرم

             اشك در چشمان بابا حلقه زد                     عاقبت آهي كشيد بغضش شكست

       اول ماه است نان در سفره نيست                اي خدا شكرت اين زندگي است 
                                                                                                                                             

بوي نان تازه هوشش برده بود                        اتفاقا مادرم هم روزه بود

                 خواهرم بي‌روسري بيرون دويد                     گفت آقا كوزه خالي، سفره خالي مي‌خري

..........................................

................................

نمیونم این شعر ازکیه وحتی نمیدونم به چه مناسبت اون رو سروده ولی اینو میدونم که این روزا حال و روز خیلی از هموطنامون، خیلی از دوستان وآشنایان و خیلی از کسانی که ما نمیشناسیمشون این طوریه. خدایا حق ما این نبود.........

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:29  توسط محمود  | 

حسّ غریب

به نام خدا
جمعه 1388/6/6
امروز با دعوت یکی از دوستان به تمرین یک گروه موسیقی رفتم. هم نوازی دف تو خونه یکی از اعضایِ گروه؛ نیم ساعتی طول کشید تا همه جمع شدند. گرم کردن دسته جمعی، البته گرم کردن اصطلاح ورزشیه، نمیدونم تو گروه‏های موسیقی بهش چی میگن. بعد هم زیر نظر استاد تمرین اصلی شروع شد.
13 نفر نوازنده، 4 آقا و 9 خانم. غوغایی به پا شده بود. نوایِ ساز به نرمیِ نازُکایِ نم نمِ بارون، به صلابتِ صدایِ رعد، مثل طبل جنگ‏ها؛ هم آوا، حماسی، دلهره آور، شور انگیز و ... حرکت دست‏ها، رقصِ وهم انگیز سازها، مثل حرکت یه برگ تویِ باد. میبُردَتِت به اعماق تاریخ، انگار توی ماشین زمان هزاران سال به عقب رفته باشی، حِس میگرفتی به انتهایِ حماسه میرفتی، رزمِ رستم و اسفندیار، گُذرِ سیاوُش از آتش...
با صدای استاد به خودم اومدم. متوجه شدم این مدتی که مسافرِ گذشته‏ها بودم و همچون یه پرنده سرگردان به اعماق تاریخ سَرَک میکشیدم، مثل آینه‏ای که یه غبار قدیمی رو از روِی اون پاک کرده باشن جلا پیدا کرده بودم، تازه شده بودم، نمیدونم...  در این بین بی اختیار و از سَرِ اتفاق به یه نفر خیره شده بودم، با اینکه فاصله زیادی نداشتیم ولی خیلی مبهم و تارمیدیدمش. تصویرش هنوز توی ذهنمه. انگار که تویِ یه جنگل تاریک و مه گرفته، از دور دستها، زیر نور مبهم مهتاب به یک نفر خیره بشی؛ حِسِّ غریبی بود....


بار اصلی گروه رو شاید 4، 5 نفر به دوش میکشیدن، بقیه به نظرم تازه کار میومدن، شنیدم که چند نفر از اعضایِ اصلی هم نیامده بودند. در کل تجربه جالبی بود. امیدوارم آخریش نباشه...


+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 13:41  توسط محمود  | 

مَرَض

به نام خدا

يكشنبه 1388/06/01

ديروز با يكي از دوستان چت ميكردم.وسط بحث يدونه از اون آدمك هاي ياهو رو واسم فرستاد كه مشغول خنديدين بود. من هم به زبان عاميانه كه هرروز هزاران ايراني با اون صحبت ميكنند، صرفا به خنده اون آدمك«نه به فرستنده اون» گفتم "مَرَض"! متاسفانه اين دوست خوبم دچار سؤ برداشت شده، ناراحت شد. البته عرصه چنان بر من تنگ شد و آسمان با آن قامت بلند چنان بر زمين كوفته شد كه دنيا با گستره فراخ چنان در نظرم تيره و تار پديدار شد كه مجالي براي توضيح مسئله باقي نماند.

بعد از اين ماجرا در سير و سلوكِ خاطرات دوران دبيرستان ودر مرورِ مه آلود درس زبان فارسي نكته به خاطرم آمد كه شايد ذكر آن خالي از لطف نباشد وآن مبحثي بود به نام ويژگي هاي زِبَر زنجيري زبان؛ به اين معنا كه ويژگي هايي نظيرِ لحن، صوت و ... كه در نوشتار جاي نميگيرد را ويژگي زبر زنجيري گويند. تصور بفرماييد كه شما به عنوان مثال يك جمله را ميتوانيد با عصبانيت ادا كنيد، يا لحن آن دوستانه باشد، ويا ممكن است آن جمله با تحكمِ شديد و صداي بلند ادا شود يا اينكه همان جمله ميتواند خيلي نرم و دلبرانه بيان شود و ... كه همه اين ها در نوشتار جايي ندارد و وقتي در ارتباط هاي زنده والبته نوشتاري كه به كمك فناوري هاي جديد فراهم شده است، با شخصي ارتباط برقرار ميكنيد تفسيرِ صوت ولحن و... را به عهده او ميگذاريد و آن شخص ميتواند به دلخواهِ خود، و صدالبته با توجه به شرايط روحي خود در آن لحظه به تفسير ويژگي هاي زبر زنجيري نوشتار شما برآيد كه متاسفانه در برخي از موارد كاملا با هدف شما از بيان آن جمله متفاوت است. در صورتي كه اگر همان جمله را و حتي جملات درشت تر در ارتباط فيزيكي بيان كنيد، مخاطب به راحتي از كنار آن عبور ميكند.

اين موارد  ممكن است باعث سؤتفاهم و مشكلات بعدي شود. بنابراين توصيه من به همه دوستان اين است كه دراينگونه موارد يا منظور خود را به طور صريح و با جزئيات بيان فرماييد يا براي احترام به مخاطب جانب احتياط را رعايت فرماييد.

درخت آلو- حیاتمون: نرسیده و ترش

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:2  توسط محمود  | 

جشن فارغ التحصیلی

چهارشنبه  ۲۱/۰۵/۱۳۸۸

به نام خدا

امروز جلسه به اصطلاح جشن فارغ‏التحصیلی بود.ساعت 10 قرار داشتیم.ولی طبق عادت بسیار زشت و ناپسند ما ایرانی‏ها با نیم ساعت تاخیر شروع شد.بعد از 3 ماه حضرات دوستان هنوز سر خونه اول ایستادن. معلومه هیچکار نکردن.این جلسات هم بهانه ای شده که ...
به هر حال خوب پیش نرفت و آخرش هم با  * حرفم شد. یکی از مطالبی که واسه من مثل حکایت جن و بسم‏الله یا به روایت این فرنگی‏های از خدا بی خبر مثل صلیب و دراکولا میمونه بحث اجرای موسیقی زنده! اون هم توسط خانم‏هاست والبته حضور آقایون. والله  کافر نبیند مسلمان نشنود.بنده با این بحث مخالفت جدی دارم. اول به سبب کیفیت کار به لحاظ شناختی که روی کار بعضی از بچه ها دارم دوم هم به لحاظ فرهنگی البته فرهنگها و به تبع اون ارزش‏ها متفاوتند
بگذریم. روز خوبی بود. اصلا ماهیت دیدن بچه ها خوشحالم میکنه. فکر اینکه کمتر از یک ماهه دیگه از دانشگاه میرم ودیگه اونا(بچه های 84) و بقیه دوستان رو نمیبینم داره دیوونم میکنه. به قول شاعر:
        سر گفت همه عمر نشینم به کویش         لب گفت منم بلبل سر گشته رویش
       کف گفت منم شانه کش سنبل مویش      دل گفت که فردوس کنم شهر به بویش
                               بیچاره ندانست که یارش سفری بود

شالیزار-شهر بهشت-گرگان :دلم داره مثل گنجشک اونجا پرواز میکنه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 3:51  توسط محمود  | 

بازگشت

به نام خدا
سلام. من بعد از امتحانات ... دوباره اومدم. راستش تو این مدت دل و دماغ نداشتم، مثل همه شما!!! می‏دونید که! بگذریم....................
جهان است شادان به پندار نیک
زپندار نیک است گفتار نیک
چو پندار و گفتار تو نیک شد
نیاید زتو غیر کردار نیک
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 15:41  توسط محمود  | 

کادو

دوشنبه ۱۴/۰۲/۱۳۸۸

دیر پا شدم. کلاس تربیت بدنی اگه ۵ دقیقه هم دیر کنی‌ استاد اجازه تمرین نمیده. پینگ پنگ رو خیلی‌ خراب کردم، اصلا تمرکز نداشتم.

مکارونی سلف اصلا قابل خوردن نبود. آز سیستم عامل خوش گذشت. سر تعیین تاریخ امتحان کلی‌ بحث کردیم. واسه شام سیب زمینی‌ تخم مرغ داشتیم، ولی‌ نون نداشتیم. ۳ تایی‌ کلی‌ بحث کردیم که کی‌ بره نون بخره، آخرش شایان با ناراحتی‌ رفت نون گرفت.
امروز می‌خواستم واسه چند تا از اساتید  کادو بخرم، ولی‌ پول نداشتم. به این فکر می‌کردم که بعضی‌ از مردم حتی به نان شب هم محتاج هستند در حالی‌ که بعضی‌ ها... . وقتی‌ بعضی‌ از آدم هارو میبینم که واسه فقط سیر شدن شکمشون -نه چیز دیگه‌ای- مجبورا از صبح تا شب زحمت بکشن، بدون تفریح، بدون دلخوشی، آرزو می‌کنم کاش قدرت داشتم تا بتونم به همه شون کمک کنم. به خدا حق مردم ما این نیست. ما یه زمانی‌ آقای دنیا بودیم. لعنت به بیسوادی، لعنت به فقر، لعنت به هر بی‌ لیاقتی که باعث شد ما به این روز بیفتیم، از روز اول تاریخ تا همین الان.

 آخه یکی‌ نیست به بعضی‌‌ها بگه این همه پول، این همه حرص، این همه آز واسه چی‌؟ راستی تا الآن شده واسه عید لباس نو نداشته باشین؟.... 

 راستی عکس های من رو در هر پست میتونید در بخش ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:8  توسط محمود  |